تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 19:34  توسط مینا | 
دلتنگی هایم ناگفتنی است
دلتنگ می شوم.......می خواهمت

دلتنگی هایم ناشنیدنی است
دلتنگم.......می جویمت

دلتنگی هایم غرقم می کنند
دلتنگ بودم.......می یابمت

دلتنگی هایم با تو یکی می شوند
دلتنگیم..............سخت در آغوش می گیرمت

دلتنگ ِ دلتنگی های توام
می خواهمت.....می جویمت.....می یابمت
غرق ِ دلتنگی های شیرینت می شوم
+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 1:0  توسط مینا | 
یادمه وقتی کوچیکتر بودم یه عروسک داشتم

عروسک خیلی خوشگلی بود و دوتا دکمه داشت, یه دکمه رو که می زدیم گریه می کرد دکمه دیگه رو که می زدیم می خندید...

پس هروقت که من می خواستم گریه میکرد و هر وقت هم که من می خواستم می خندید...

عروسک چشم های قشنگی داشت و وقتی توی چشماش خیره می شدم خودم رو میدیدم

پ.ن:چند روز اخیر یه شباهت هایی بین خودم و اون می بینم

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 1:0  توسط مینا | 
بله امسال هم تموم شد!!!

ولی اصلا حس سال جدید و نو رو ندارم شاید بهتر باشه بشینم و روی حجم عظیمی از اتفاقات که امسال افتاد فکر کنم...

هیچ سالی به این پر ماجرایی برای من نبود یعنی تمام سال های عمرم یه طرف این سالی هم که گذشت یه طرف...

1_سال تحویل رو که در ایتالیا بودیم و خب البته این خودش پر هیجان بودن سال رو نوید می داد

2_ابله مرغون,این دیگه چه مرضی بود!!! 

3_رفتن به امریکا و تقاضای موندن و تحصیل در اونجا

4_ازدواج برادرم(این دیگه خیلی غافلگیر کننده بود!!!)

5_پروندم در سازمان ایمیگریشن در دست بررسی بود برای اینکه اجازه صادر بشه برای تحصیل در اونجا

6_شش ماه در امریکا بودن و یک دنیا چیزهای جدید یاد گرفتن,یک دنیا تجربه,یک دنیا خوبی,یک دنیا انتظار

7_بالاخره بعد از شش ماه انتظار ,دولت امریکا با موندن من در اونجا موافقت نکرد و من با حال گرفته برگشتم

8_وسط های ماه اسفند در حالی که فکر می کردم اتفاقات امسال دیگه تموم شده....پدربزرگم به رحمت خدا رفتن...(دیگه بسه)

9_امسال هم دوباره دارم برای گرفتن ویزا می رم و از همه التماس دعا دارم


هم وطن در هر کجای دنیا که هستی بهارت پر گل باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 15:45  توسط مینا | 
دچار مرگ تدریجی می شویم اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یک بار هم که شده به نصیحتی عاقلانه گوش دهیم.     

                پابلو نرودا

_برای یک بار هم که شده شخصی رو که بهمون بدی کرده ببخشیم


_برای یک بار هم که شده کینه های توی دلمون رو خالی کنیم


_برای یک بار هم که شده به عملکرد خودمون عمیقا فکر کنیم و همین طور به عاقبتش

و

از عذاب وجدان بترسیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 15:18  توسط مینا | 
چه حس خوبی دارم وقتی می بینم برام مهم نیست که چه قدر برف بیاد...

چه حس خوبی دارم وقتی تعطیل شدن مدرسه ها برام مهم نیست...

چه حس خوبی دارم وقتی هیچی برام مهم نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 21:0  توسط مینا | 

قاصدك! هان ، چه خبر آوردي؟
از كجا ، وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد ِ بام و در ِ من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري ـ باري ،
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،
برو آنجا كه تو را منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد ِ تجربه هاي همه تلخ ،
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ ؛
كه فريبي تو ، فريب.

قاصدك! هان ، ولي ... آخر ... اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام ، آي! كجا رفتي؟ آري ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر ِ گرمي ، جايي؟
در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

      

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 0:27  توسط مینا | 
با اینکه مدتیه از سفر دومم به لس انجلس می گذره اما خواستم در موردش کمی بگم و البته مساله مهم تری رو هم ذکر کنم.

در سفر دومم جاهای بیشتری از لس انجاس رو دیدم و خیلی بیشتر با شهر اشنا شدم.

توی شهری که ما زندگی می کنیم به نسبت لس انجلس ایرانی خیلی کمتر هستش و بنابراین کالاهای ایرانی به اسونی پیدا نمیشه.

خیابون وست وود در لس انجلس خیابونی هستش که فروشگاههای ایرانی توش زیاد هستن از جمله رستوران ها و کله پاچه ها.....چه کنیم ذائقه ایرانی هستش دیگه...

ولی این همه گفتم که اون مساله اصلی رو بگم:

یه چیزی هستش که نه توی خیابون وست وود پیدا میشه نه توی بهترین رستوران های ایران و نه در هیچ جای دنیا و فقط یک جا براش هست و اونم جایی هستش که همون هنرمند باشه

که اون غذا حلیم بادمجون باشه و اون هنرمند هم مامی(مادربزرگم)باشه

پ.ن:تلاش های زیادی در این زمینه کردم ولی هنوز با اصلش خیلی فاصله داره

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 7:23  توسط مینا | 
ادم گاهی وقت ها از این ور و اون ور می شنوه فلان مریض که با هیچ داروی شیمیایی خوب نمی شده یه داروی گیاهی که تو قدیم استفاده می کردن رو بهش دادن و خوب شده...
مادربزرگ 10 سال پیش فلان حرف رو می زنه(بر اساس تجربش)و همه رد می کنن اما بعدا به اون حرف می رسن...
خلاصه اینکه بعضی از حرف هایی که فدیمی ها می زنن اگر چه با عقل و منطق جور در نمیاد ولی به طور جالبی بعدا می فهمیم که درست بوده
فدیمی ها یه چیز دیگم می گفتن:
خواب زن برعکسه
امیدوارم این یکی هم جزو همون دسته از حرف هایی باشه که درست در میاد(حدافل برای من)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 3:59  توسط مینا | 


پاییز اینجا خیلی قشنگه...

عکس گرفته شده روبروی کتابخانه کرنگی می باشد
+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 9:23  توسط مینا |